تبليغاتX
تبسمی در سکوت شب


تبسمی در سکوت شب
گفتگوی یه سوسک با خدا
موضوع: شنبه 26 مرداد1387 6:32 PM
 

سوسک به خدا گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که

 کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم

 بدون دوست داشتن …

خدا هیچ نگفت .

گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را

کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی

جرم من است .

خدا هیچ نگفت .

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من

نیست .

خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .

خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست .

اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .

دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .


ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست

داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .

مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ،

 چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که

 هست، نیکوست .


آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .


حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .


قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

1 نوشته شده توسط سارا | لینک ثابت |

موضوع: یکشنبه 22 مهر1386 2:59 PM

من یقین دارم كه برگ

كاین چنین خود را رها كرده ست در آغوش باد

فارغ است از یاد مرگ!

لا جرم چندان كه در تشویش ازین بیداد نیست:

پای تا سر

زندگی است!

آدمی هم مثل برگ

می تواند زیست بی تشویش مرگ

گرندارد همچو او آغوش مهر باد را

می تواند یافت لطف:

هرچه باداباد را !

1 نوشته شده توسط سارا | لینک ثابت |

موضوع: چهارشنبه 21 شهریور1386 6:21 PM

فریاد های سوخته مان را
 
در غربت كدام بیابان
از سینه های خسته برآریم ؟
ای كودك نیامده ! ای آرزوی دور
 
كی چهره می نمایی؟
ای نور مبهمی كه نمی بینمت درست
كی پرده می گشایی ؟
امروز دست گیر كه فردا
 
از دست رفته است
انسان خسته ای كه نجاتش به دست تست

فریدون مشیری

1 نوشته شده توسط سارا | لینک ثابت |

موضوع: چهارشنبه 21 شهریور1386 6:20 PM

 

شب از جنگل شعله ها میگذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در درد شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش خاموش میسوخت گفتم؟

 

مسوز این چنین گرم در خود..مسوز

مپیچ اینچنین تلخ بر خود..مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

ترا می دواند به دنبال باد

مرا میدواند به دنبال هیچ...

1 نوشته شده توسط سارا | لینک ثابت |

موضوع: چهارشنبه 31 مرداد1386 1:32 PM
انسان پدیده ای غریب است.

به فتح هیمالیا می رود،

به کشف اقیانوس آرام دست می یازد،

به ماه و مریخ سفر می کند،

تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند

و آن دنیای درونی وجود خود اوست!

(اوشو)

1 نوشته شده توسط سارا | لینک ثابت |

موضوع: سه شنبه 30 مرداد1386 11:49 PM
دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعۀ دلها را

علف هرزۀ کین پوشانده ست

هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست.

 

.

1 نوشته شده توسط سارا | لینک ثابت |

موضوع: سه شنبه 30 مرداد1386 11:46 PM
این مرد خودپرست

این دیوُاین رها شده از بند

مست مست

استاده روبروی من و

خیره در منست

گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست؟

مشتی زدم به سینۀ او،

ناگهان دریغ

آئینۀ تمام قد روبرو شکست

 

1 نوشته شده توسط سارا | لینک ثابت |

موضوع: جمعه 26 مرداد1386 11:45 PM

 

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان،

 کدامین کوه،

 که ذرات هستی ره برد توفان این اندوه

 که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

 کجا باید صدا سر داد؟

 فضا خاموش و درگاه قضا دور است

 زمین کر، آسمان کور است

 نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟

 اگر زشت و اگر زیبا

 اگر دون و اگر والا

 من این دنیای فانی را

 هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.

 به دوشم گر چه بار غم توانفرساست

 وجودم گرچه گردآلود سختی هاست

 نمی خواهم از اینجا دست بردارم!

 تنم در تارو پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است.

 دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

 با این مهر ، با این ماه

 با این خاک با این آب ...

  پیوسته است.

 مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست

 توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

 هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

 جهان بیمار و رنجور است.

 دو روزی را بر بالین این بیمار باید زیست

 اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.

 نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

  بمانم تا عدالت را برافرازم بیفروزم

 خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

 به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

 چه فرایی! چه دنیایی!

 جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است.....

 نمی خواهم بمیرم ، ای خدا!

 ای آسمان!

  ای شب!

  نمی خواهم

  نمی خواهم

  نمی خواهم

  مگر زور است؟

1 نوشته شده توسط سارا | لینک ثابت |

موضوع: یکشنبه 17 تیر1386 0:33 AM

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریا با هم دیدار کردند و به هم گفتند:"برویم در دریا تن بشوییم."آن ها برهنه شدند و در آب شنا کردند.

پس از مدتی،زشتی به ساحل برگشت و لباس های زیبایی را به تن کرد و رفت.

زیبایی نیز از دریا بیرون آمد،اما جامۀ خویش را نیافت.او از برهنگی خویش بسیار شرمگین بود،ناچار خود را با جامۀ زشتی پوشاند و به راه خود رفت.

و تا همین امروز،مردان و زنان یکی از آن دو را جای دیگری می گیرند.

اما هنوز افرادی هستند که سیمای زیبایی را دیده اند،و او را صرف نظر از جامه اش،می شناسند.بعضی ها هم چهرۀ زشتی را می شناسند،و لباس ها،او را از چشم اینان پنهان نمی دارد.

1 نوشته شده توسط سارا | لینک ثابت |

موضوع: پنجشنبه 14 تیر1386 0:13 AM

 

در پاییز،هنگامی که انگورهای تاکستانتان را برای چرخُشت می چینید،در دل خویش بگویید:"من هم تاکستان هستم،میوه های من نیز برای چرخُشت چیده خواهند شد،من نیز همچون شرابی تازه در کوزه های ابدیت نگهداری خواهم شد."در زمستان،هنگامی که شراب را از کوزه ها می کشید،بگذارید دلتان برای هر جامی ترانه ای بخواند،بگذارید در هر ترانه یادی باشد از روزهای پاییز،از تاکستان و از چرخُشت.

1 نوشته شده توسط سارا | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox

با قرار دادن اين لينك باكس در سايت يا وبلاگتان و اطلاع به ما آمار خود دا تا 1000% افزايش دهيد.

 
Copyright © 2006 - Site bus: سارا & Designer: Hessam Sedaghati