|
‘سوسک به خدا گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست، نیکوست .
|
من یقین دارم كه برگ
كاین چنین خود را رها كرده ست در آغوش باد
فارغ است از یاد مرگ!
لا جرم چندان كه در تشویش ازین بیداد نیست:
پای تا سر
زندگی است!
آدمی هم مثل برگ
می تواند زیست بی تشویش مرگ
گرندارد همچو او آغوش مهر باد را
می تواند یافت لطف:
هرچه باداباد را !
فریاد های سوخته مان را
در غربت كدام بیابان
از سینه های خسته برآریم ؟
ای كودك نیامده ! ای آرزوی دور
كی چهره می نمایی؟
ای نور مبهمی كه نمی بینمت درست
كی پرده می گشایی ؟
امروز دست گیر كه فردا
از دست رفته است
انسان خسته ای كه نجاتش به دست تست
فریدون مشیری
شب از جنگل شعله ها میگذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در درد شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش خاموش میسوخت گفتم؟
مسوز این چنین گرم در خود..مسوز
مپیچ اینچنین تلخ بر خود..مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
ترا می دواند به دنبال باد
مرا میدواند به دنبال هیچ...
به فتح هیمالیا می رود،
به کشف اقیانوس آرام دست می یازد،
به ماه و مریخ سفر می کند،
تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند
و آن دنیای درونی وجود خود اوست!
(اوشو)
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعۀ دلها را
علف هرزۀ کین پوشانده ست
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست.
.
این دیوُاین رها شده از بند
مست مست
استاده روبروی من و
خیره در منست
گفتم به خویشتن
آیا توان رستنم از این نگاه هست؟
مشتی زدم به سینۀ او،
ناگهان دریغ
آئینۀ تمام قد روبرو شکست
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان،
کدامین کوه،
که ذرات هستی ره برد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!
با این مهر ، با این ماه
با این خاک با این آب ...
پیوسته است.
جهان بیمار و رنجور است.
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
چه فرایی! چه دنیایی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است.....
نمی خواهم
روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریا با هم دیدار کردند و به هم گفتند:"برویم در دریا تن بشوییم."آن ها برهنه شدند و در آب شنا کردند.
پس از مدتی،زشتی به ساحل برگشت و لباس های زیبایی را به تن کرد و رفت.
زیبایی نیز از دریا بیرون آمد،اما جامۀ خویش را نیافت.او از برهنگی خویش بسیار شرمگین بود،ناچار خود را با جامۀ زشتی پوشاند و به راه خود رفت.
و تا همین امروز،مردان و زنان یکی از آن دو را جای دیگری می گیرند.
اما هنوز افرادی هستند که سیمای زیبایی را دیده اند،و او را صرف نظر از جامه اش،می شناسند.بعضی ها هم چهرۀ زشتی را می شناسند،و لباس ها،او را از چشم اینان پنهان نمی دارد.
در پاییز،هنگامی که انگورهای تاکستانتان را برای چرخُشت می چینید،در دل خویش بگویید:"من هم تاکستان هستم،میوه های من نیز برای چرخُشت چیده خواهند شد،من نیز همچون شرابی تازه در کوزه های ابدیت نگهداری خواهم شد."در زمستان،هنگامی که شراب را از کوزه ها می کشید،بگذارید دلتان برای هر جامی ترانه ای بخواند،بگذارید در هر ترانه یادی باشد از روزهای پاییز،از تاکستان و از چرخُشت.




